تبليغاتX
سکوت
عمری گذشت و ره به سلامت نیافتیم شرمنده این دلم که چه ها در خیال داشت
این هم سلام آخر من لطفا حلالم کنید و برام دعا کنید موفق باشید

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط محمد | 
وه که جدا نمی شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من

ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من

بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:44  توسط محمد | 

 گر نبود نگاه‌ تو غزل‌ چگونه‌ سر كنم‌ شعر چگونه‌ گل‌ كند، چشم‌ چگونه‌ تر كنم‌

 شب‌ به‌ سحر نمي‌رسد، حرف‌ تمام‌ عاشقان‌ هم‌ نفسم‌ خاطر تو، شب‌ به‌ چه‌ رو سحر كنم‌

 از سفري‌ كه‌ رفته‌اي‌ دوباره‌ با شعر بيا «ز بوي‌ گل‌ خبر بده‌ تا همه‌ را خبر كنم‌»

 اثر ندارد آه‌ من‌، آه‌ من‌ و نگاه‌ من‌ اگر به‌ من‌ نظر كني‌، به‌ آه‌ دل‌ اثر كنم‌

 بگو كجا شكفته‌اي‌ خاطر خوب‌ نازنين‌ اگر به‌ غنچه‌ رفته‌اي‌ تا خود گل‌ سفر كنم‌

 عاشقم‌ و عشق‌ من‌ از شعر زبانه‌ مي‌كشد جان‌ به‌ نگاه‌ داده‌ام‌ حادثه‌ مختصر كنم‌

 «پاي‌ به‌ پيش‌ و دل‌ به‌ پس‌ با چه‌ دلي‌ سفر كنم‌» پا به‌ جلو نمي‌رود ره‌ ز چه‌ پشت‌ سر كنم‌

 توئي‌ به‌ خواب‌ نازنين‌ من‌ به‌ خيال‌ تو حزين‌ دل‌ به‌ دو جاي‌ بسته‌ام‌ از چه‌ فسانه‌ سر كنم‌

 نيش‌ ز خوناب‌ جگر بر استخوانم‌ مي‌رود از دوري‌ اين‌ دوستان‌ چه‌ ناله‌اي‌ دگر كنم‌

 چند به‌ خوناب‌ حزين‌ شعر فراق‌ سر كنم‌ اگر كه‌ باور نشود با دل‌ مُحتضر كنم‌؟

 نشئت‌ اين‌ ترانه‌ را با  نيِ داود بگو با نيِ داود بخوان‌ كز سر جان‌ گذر كنم‌

                                                                                    آ. پرويز ني‌داود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط محمد | 
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسرم به دنیی و عقبی فرو نمی​آیددر اندرون من خسته دل ندانم کیستدلم ز پرده برون شد کجایی ای مطربمرا به کار جهان هرگز التفات نبودنخفته​ام ز خیالی که می​پزد دل منچنین که صومعه آلوده شد ز خون دلماز آن به دیر مغانم عزیز می​دارندچه ساز بود که در پرده می​زد آن مطربندای عشق تو دیشب در اندرون دادند سخن شناس نه​ای جان من خطا این جاستتبارک الله از این فتنه​ها که در سر ماستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاستبنال هان که از این پرده کار ما به نواسترخ تو در نظر من چنین خوشش آراستخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاستگرم به باده بشویید حق به دست شماستکه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماستکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواستفضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:55  توسط محمد | 
دلا بسوز که سوز تو کارها بکندعتاب یار پری چهره عاشقانه بکشز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندطبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکتو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارز بخت خفته ملولم بود که بیداریبسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکندکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکندهر آن که خدمت جام جهان نما بکندچو درد در تو نبیند که را دوا بکندکه رحم اگر نکند مدعی خدا بکندبه وقت فاتحه صبح یک دعا بکندمگر دلالت این دولتش صبا بکند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:52  توسط محمد | 
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بودخرم آن روی که در روی تو باشد همه عمرذره​ای در همه اجزای من مسکین نیستتا تو را جای شد ای سرو روان در دل منبه وفای تو که گر خشت زنند از گل منغایت آنست که ما در سر کار تو رویممن پروانه صفت پیش تو ای شمع چگلعجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنیدخوش بود ناله دلسوختگان از سر دردملک دنیا همه با همت سعدی هیچست سر نه چیزست که شایسته پای تو بودوین نباشد مگر آن وقت که رای تو بودکه نه آن ذره معلق به هوای تو بودهیچ کس می​نپسندم که به جای تو بودهمچنان در دل من مهر و وفای تو بودمرگ ما باک نباشد چو بقای تو بودگر بسوزم گنه من نه خطای تو بودکه همه عمر نه مشتاق لقای تو بودخاصه دردی که به امید دوای تو بودپادشاهیش همین بس که گدای تو بود
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:12  توسط محمد | 
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمندشهری اندر هوست سوخته در آتش عشقخون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسنصنم اندر بلد کفر پرستند و صلیبگاه گاهی بگذر در صف دلسوختگانهر خم از جعد پریشان تو زندان دلیستحرف​های خط موزون تو پیرامن رویدر چمن سرو ستادست و صنوبر خاموشزین امیران ملاحت که تو بینی بر کسبندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریزجور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوستغم دل با تو نگویم که تو در راحت نفستو سبکبار قوی حال کجا دریابیسعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد سروران بر در سودای تو خاک قدمندخلقی اندر طلبت غرقه دریای غمندقتل اینان که روا داشت که صید حرمندزلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمندتا ثناییت بگویند و دعایی بدمندتا نگویی که اسیران کمند تو کمندگویی از مشک سیه بر گل سوری رقمندکه اگر قامت زیبا ننمایی بچمندبه شکایت نتوان رفت که خصم و حکمندچه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمندگنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همندنشناسی که جگرسوختگان در المندکه ضعیفان غمت بارکشان ستمندسست عهدان ارادت ز ملامت برمند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:9  توسط محمد | 
آن شکرخنده که پرنوش دهانی داردبه تماشای درخت چمنش حاجت نیستکافران از بت بی​جان چه تمتع دارندابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیرعلت آنست که وقتی سخنی می​گویدحجت آنست که وقتی کمری می​بنددای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویشعشق داغیست که تا مرگ نیاید نرودسعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد نه دل من که دل خلق جهانی داردهر که در خانه چنو سرو روانی داردباری آن بت بپرستند که جانی داردکس ندیدم که چنین تیر و کمانی داردور نه معلوم نبودی که دهانی داردور نه مفهوم نگشتی که میانی داردبا کسی گوی که در دست عنانی داردهر که بر چهره از این داغ نشانی داردکه نه بحریست محبت که کرانی دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:57  توسط محمد | 
حدیث عشق به طومار در نمی​گنجدسماع انس که دیوانگان از آن مستندمیسرت نشود عاشقی و مستوریچنان فراخ نشستست یار در دل تنگتو را چنان که تویی من صفت ندانم کرددگر به صورت هیچ آفریده دل ندهمخبر که می​دهد امشب رقیب مسکین راچو گل به بار بود همنشین خار بودچنان ارادت و شوقست در میان دو دوستبه چشم دل نظرت می​کنم که دیده سرز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست بیان دوست به گفتار در نمی​گنجدبه سمع مردم هشیار در نمی​گنجدورع به خانه خمار در نمی​گنجدکه بیش زحمت اغیار در نمی​گنجدکه عرض جامه به بازار در نمی​گنجدکه با تو صورت دیوار در نمی​گنجدکه سگ به زاویه غار در نمی​گنجدچو در کنار بود خار در نمی​گنجدکه سعی دشمن خون خوار در نمی​گنجدز برق شعله دیدار در نمی​گنجدگدا میان خریدار در نمی​گنجد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط محمد | 
تو را ز حال پریشان ما چه غم داردتو را که هر چه مرادست می​رود از پیشتو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شبخطاست این که دل دوستان بیازاریامیر خوبان آخر گدای خیل توایمبکی العذول علی ماجری لا جفانیهزار دشمن اگر در قفاست عارف راقضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتستبلای عشق عظیمست لاابالی راجفا و هر چه توانی بکن که سعدی را اگر چراغ بمیرد صبا چه غم داردز بی مرادی امثال ما چه غم داردبه خواب درنرود پادشا چه غم داردولیک قاتل عمد از خطا چه غم داردجواب ده که امیر از گدا چه غم داردرفیق غافل از این ماجرا چه غم داردچو روی خوب تو دید از قفا چه غم داردتو گر ترش بنشینی قضا چه غم داردچو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم داردکه ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 22:27  توسط محمد | 
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استجانا به حاجتی که تو را هست با خداای پادشاه حسن خدا را بسوختیمارباب حاجتیم و زبان سوال نیستمحتاج قصه نیست گرت قصد خون ماستجام جهان نماست ضمیر منیر دوستآن شد که بار منت ملاح بردمیای مدعی برو که مرا با تو کار نیستای عاشق گدا چو لب روح بخش یارحافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استکآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت استآخر سوال کن که گدا را چه حاجت استدر حضرت کریم تمنا چه حاجت استچون رخت از آن توست به یغما چه حاجت استاظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت استگوهر چو دست داد به دریا چه حاجت استاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت استمی​داندت وظیفه تقاضا چه حاجت استبا مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:15  توسط محمد | 
خیال روی تو در هر طریق همره ماستبه رغم مدعیانی که منع عشق کنندببین که سیب زنخدان تو چه می​گویداگر به زلف دراز تو دست ما نرسدبه حاجب در خلوت سرای خاص بگوبه صورت از نظر ما اگر چه محجوب استاگر به سالی حافظ دری زند بگشای نسیم موی تو پیوند جان آگه ماستجمال چهره تو حجت موجه ماستهزار یوسف مصری فتاده در چه ماستگناه بخت پریشان و دست کوته ماستفلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماستهمیشه در نظر خاطر مرفه ماستکه سال​هاست که مشتاق روی چون مه ماست
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:54  توسط محمد | 
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راشکرفروش که عمرش دراز باد چراغرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلبه خلق و لطف توان کرد صید اهل نظرندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیستچو با حبیب نشینی و باده پیماییجز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیبدر آسمان نه عجب گر به گفته حافظ که سر به کوه و بیابان تو داده​ای ما راتفقدی نکند طوطی شکرخا راکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا رابه بند و دام نگیرند مرغ دانا راسهی قدان سیه چشم ماه سیما رابه یاد دار محبان بادپیما راکه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا راسرود زهره به رقص آورد مسیحا را
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:53  توسط محمد | 
ماه رویا روی خوب از من متابدوش در خوابم در آغوش آمدیاز درون سوزناک و چشم ترهر که بازآید ز در پندارم اوستناوکش را جان درویشان هدفاو سخن می​گوید و دل می​بردحیف باشد بر چنان تن پیرهنخوی به دامان از بناگوشش بگیرفتنه باشد شاهدی شمعی به دستبامدادی تا به شب رویت مپوشسعدیا گر در برش خواهی چو چنگ بی خطا کشتن چه می​بینی صوابوین نپندارم که بینم جز به خوابنیمه​ای در آتشم نیمی در آبتشنه مسکین آب پندارد سرابناخنش را خون مسکینان خضابو او نمک می​ریزد و مردم کبابظلم باشد بر چنان صورت نقابتا بگیرد جامه​ات بوی گلابسرگران از خواب و سرمست از شرابتا بپوشانی جمال آفتابگوشمالت خورد باید چون رباب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:47  توسط محمد | 
تا بود بار غمت بر دل بی​هوش مرانگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطرشربتی تلخ تر از زهر فراقت بایدهر شبم با غم هجران تو سر بر بالینبی دهان تو اگر صد قدح نوش دهندسعدی اندر کف جلاد غمت می​گوید سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مراتا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مراتا کند لذت وصل تو فراموش مراروزی ار با تو نشد دست در آغوش مرابه دهان تو که زهر آید از آن نوش مرابنده​ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:45  توسط محمد |